تبلیغات
وب لژیون حسن رضوانی - سی دی - استاد آقای امین دژاکام
تاریخ : چهارشنبه دوم فروردین 1396 | 05:09 بعد از ظهر | نویسنده : مرتضی ضیایی

علم دو قسمت دارد : یکی مصرف و دیگری تولید ممکن است یکی کتاب بخواند ولی تولیدی نداشته باشد .و آن شخص مانند حماری است که کتاب حمل می کند .

برای دستور جلسه امروز من یک مطلبی را در نظر گرفته ام که امیدوارم خوب بیانش بکنم و این در مورد خود انسان است و در ادامه به این می رسیم که معلمی در واقع چه جور کاری است و اگر جایگاهی دارد به چه دلیل است .

من آنچه که خودم تجربه کردم را بیان می کنم و البته از چیزهائی هم استفاده می کنم .

برای شروع نقطه ابتدا در داستان آدم و حوی آمده است ، داستان آدم و حوی از خلقت انسان شروع می شه که یک جفت بعنوان نمونه آفریده می شوند و خداوند از آنها می پرسد که آیا من پروردگار شما هستم و آنها هم تائید می کنند و این چند بار در کلام الله به کار رفته ، داستانهائی که چند بار تکرار می شود یک چیزهائی در آن هستند که انسان با چند بار خواندن متوجه آن شود. و بعد مسئله سجده شیطان مطرح می شود که شیطان حاضر نمی شود که به انسان سجده کند در حقیقت شیطان عصیان می کند در مقابل امر پروردگارش . و اون هم می گه باید بری بیرون و شیطان می گوید به من فرصت بده تا من تمام زورم را بزنم و خداوند می گوید برو که تو از فرصت داده شدگان هستی .

خداوند به آدم و حوی می گوید شما هم اکنون در بهشت هستید و هرچه را بخواهید برایتان فراهم می شود . اصولاً بهشت به همین معناست که انسان هرچیزی را بخواهد و یا اینکه دوست دارد فلان اتفاق بیافتد و یا ... و بعد از چند روز یا چند ساعت به صورت عجیبی آن فعل اتفاق می افتد . یعنی آن خواسته بطور عجیبی برایتان فراهم می شود.

این اتفاق افتادن ، می تواند نزدیک بهشت بودن هم باشد . چون خواسته های انسان به اجراء در می آید .

خداوند می گوید شما هرچه بخواهید هست ، فقط این یک کار را انجام ندهید و به این شجره نزدیک نشوید. 
این شجره در کلاس های جهان بینی بعنوان شجره خبیثه مطرح شده ، نه به اینکه یک درخت که یک میوه داشته باشد ،به معنی یک ریشه و یک چیزهائی که متصل است به آن درخت که به آن درخت نزدیک نشوید و فقط همین یک کار را از آنها می خواهد که همین یک کار خیلی مسائل درش وجود دارد .

و شیطان که عصیان کرده بود ، به آنها می گوید می دانید خداوند چرا به شما گفت که از این استفاده نکنید ، آنها که صفر کیلومتر بودند گفتند نه : و در جواب گفت : بخاطر اینکه خداوند می خواست شما از این که هستید بهتر نشوید و به درجه بالاتر و فرشتگان برگزیده نرسید ... و آنها این کار را انجام می دهند و تاثیری که در آنها ایجاد می شود اینکه یک سری چیزها که متوجه آن نبودند برایشان آشکار می شود ، که می روند بدنبال برگ ها و خود رو می پوشونند و خداوند به آنها می گوید : شما اینجا نقض فرمان انجام دادید ، پس باید سقوط کنید به زمین بروید و باید آزمایش بشوید تا اینکه دوباره بتوانید برگردید به جای اولتان .

Image result for ‫امین دژاکام‬‎

این یک سنت کلی است ، آن نقض فرمان کردن یعنی خداوند می گوید من پروردگارت هستم و می گویم آن کار را نکن ، آن نقض فرمان هست که نقطه اول ورود به تاریکیها می باشد .

این اگر تداوم پیدا بکند ، سقوط دائماً بیشتر و بیشتر و بیشتر می شود و همینطور به تاریکی می رود .

حالا می رسد به تاریکی ، منتها خود تاریکی چه مفهومی دارد ، من برای خودم اینگونه مفهوم کردم که اون کسی که اعتیاد سنگینی دارد و در تاریکی هست ، این انسان چه ویژگی دارد ؟ کسی که در اوج اعتیاد است ، ویژگی که دارد این است که خیلی از نیروهای طبیعی که در انسان تحت فرمانش هستند ، در او تحت امرش نیستند .

یعنی اگر می خواهد تحت فرمانش باشد ، بصورت مشروط است ، باید ابتدا مواد مصرف کند تا فکرش ، پاهایش و ... تحت فرمانش باشد .

و وقتی می آید سقوط آزاد انجام می دهد ، تمام نیروهائی که مشروط تحت فرمانش هستند از کنترلش خارج می شود.

حالا این در مسائل دیگر هم هست ، مثلاً آدم فکرش آرام نیست و افکار ناراحت کننده می آید و اعصابش راحت نیست ، اینجا نیروی ذهن در کنترل انسان نیست . اگر در کنترل انسان باشد ، اوضاع احوال انسان خیلی بهتر می شود.

در فیزیک هم همینطور است ، ممکن است کلامش تحت فرمانش نباشد ، یا عملی را انجام می دهد و می گوید این چه کاری بود که انجام دادم؟ مثال پریدن خودش در جلوی ماشین.

بهشت اینگونه است که نیروهائی که خداوند برای انسان خلق کرده و آنها تحت فرمان انسان قرار بگیرد ، آن می شود بهشت.

طرف می خواهد مواد مصرف نکند ، ولی نمی تواند .

تاریکی یعنی اینکه نیروهای انسان تحت فرمانش نیستند .

این نقطه آغازش نقض فرمان بود و فرمان رو نقض کرد و وارد تاریکی شد .

حالا نقطه مقابلش و اینکه طرف از تاریکی بیرون بیاید . یک شرط دارد . شرطش چیست؟

شرطش عشق نیست ، تفکر نیست ، مدیتیشن نیست ...

شرط اصلی که مجوز می دهد به انسان از تاریکی خارج شود ، فرمانبرداری است .

می خواهی وارد تاریکی شود باید نقض فرمان کنی ، حالا می خواهی از تاریکی خارج شوی باید فرمانبردار باشی.

یک شخصی می آید کنگره ، کتاب می خواند ، جزوه می خواند ، ولی درون خودش

از فرمان تا خودفرمانی خیلی فاصله است ، اگر ما خودفرمان باشیم ، اذن خروج از تاریکی به انسان داده نمی شود ، این را من شخصاً تجربه کرده ام و مطمئن هستم این موضوع برای خیلی ها اتفاق افتاده .

حالا که می خواهیم فرمانبرداری کنیم ، فرمان از چه کسی باید ببریم ؟

ممکن است انسان بگوید ، من فقط خداوند را می شناسم ، و فقط فرمان خدا را اجراء می کنم . خوب برو بگرد و پیداش کن و فرمانش رو اجراء کن . اینطوری نیست . بلکه سلسله مراتب وجود دارد .

اگر انسان بخواهد از تاریکی خارج شود ، باید سلسله مراتب را رعایت بکند .

انسانی هستش که قبل از ما آمده و از تاریکی خارج شده و فرمانبرداری را انجام داده و حالا که فرمانبرداری را کرده به یک درجه فرماندهی می رسد . حالا یک درصدی فرماندهی به او تفویض می شود .

حالا یک قدرتی هست که به شخص تفویض می شود و این مجوز به او داده می شود که اگر شخصی می خواهد از تاریکی خارج شود ، خارجش کند . ولی اون شخصی که می آید باید این فرمانبرداری رو همراه خودش آورده باشد ، مهم نیست که چقدر در تاریکی هست ، مهم این است که چقدر به فرمانبرداری عمل می کند ، اگر این ویژگی را داشت فرآیند خروج از تاریکی را طی می کند و دیگر مسائل مثل عشق ، تفکر و ... به کمکش می آید .

ممکن است در سربازی و فرماندهی و ارتش پارتی بازی باشد ولی در سیستم الهی پارتی بازی نیست .

حالا خود راهنما یک طرف دیگر قضیه است . درست است که او تاریکی را تجربه کرده . یک بخشی از وجودش روشنائی است و یک بخشی از وجودش هنوز تاریکی است . اما اون تاریکی که تبدیل به روشنائی کرده در رهجو هنوز تاریکی هستش . اینجا شاگرد می آید به استاد می گوید و اگر استاد پذیرفت یک پیمانی بین آنها بسته می شود . رهجو تحت الامر است ولی تحت الحمایت هم است . راهنما و مربی و رب ، چون اون تاریکی رو عقب زده و به تعادل رسانده ، وقتی رهجو می آید و شروع می کند به حرکت کردن ، در رهجو اون تاریکی داره عصیان می کند و می خواهد او را به تاریکی برگرداند . راهنما در کنار رهجو قرار می گیرد و در مواقعی اون نیروی تاریکی را متوقف می کند تا رهجو از گذرگاه عبور کند .

مثل داستان حضرت موسی ، فیلم ده فرمان ، یک قسمتی که سپاه فرعون بدنبال قوم بنی اسرائل بودند ، آنها  بازیگوشی می کردند و بعد عصای خودش را به دریا زد و دریا شکافته شد و موقعی که خواست رد بشه ، برای اینکه سپاهیان را نگاه دارد تا قومش عبور کنند ، آتشی را فراهم شد و آنها را آنقدر نگه داشت تا آنها از آن مرحله رد شدند و وقتی رد شدند آتش برداشته شد و آنها در دریا غرق شدند . این اتفاق بین رهجو و راهنما می افتد .

راهنما از طرفی تاریکی در وجودش هستش و تاریکی وجود رهجو را هم مهار می کند ، اگر رهجو فرمانپذیر باشد ، اگر فرمانپذیر نباشد آنوقت رهجو می ماند و نیروی منفی .

راهنما کارش سخت است ، راهنما باید بر منیت ، قدرت طلبی خودش غلبه بکند ، چون تاریکی از پشت به او فشار می آورد و تاریکی رهجو هم از طرف دیگر وجود دارد ، اگر راهنما از نفس خودش پیروی بکند ، آنوقت هر دو با یکدیگر سقوط می کنند .

و وقتی شخص از تاریکی عبور کرد ، راهنما در آن مسئله که انجام می دهد ، به فرمان عقل نزدیک می رسد ، یعنی آن دانائی که در مورد اعتیاد داشته ، به آن دانائی موثر نزدیک تر می شود و فرمان عقل را بیشتر حس می کند.

حالا بعضی ها این صحبت را می کنند و من هم به آنها پیشنهاد می کنم . ما می آئیم در اعتیاد درمان می شویم ، البته یک چیزهای دیگری هم بگم که : در کلام الله آمده : از تو در مورد روح سئوال می کنند و تو بگو که روح در امر مربی (پروردگار ) من است . یعنی چی ، در مرحله انسانی به او روح را داده اند ، روح در انسان چه کار می کند؟ یک حیوان نمی تواند علمی را یاد بگیرد . آن چیزی که باعث می شود انسان علم را بیاموزد ، روح است .

انسان اگر می خواهد فرمانروای وجود خودش باشد باید علم داشته باشد و این علم با کمک روح انجام می شود و این روح که می خواهد کار خودش رو انجام بدهد ، تحت الامر رب است و آخرش هم می رسیم به اینکه ریش و قیچی دست راهنماست .

روح علم رو در شخص احیاء می کند و وقتی زنده شد ، می توانیم به خیلی از مسائل آگاهی پیدا کنیم . یعنی ماهیت مسئله برای انسان روشن می شود. مثل اینکه مثلاً این اتاق تاریکه ، اگر یک هیولا هم وارد اتاق بشه ، ما نمی ترسیم ، چون نمی بینیم ، ولی اگر روح آمد مثل این است که همه چیز روشن می شود و ما به ماهیت اطرافمان پی می بریم . 

شخصی که از طریق اعتیاد وارد تاریکی می شود ، بد را از خوب تشخیص نمی دهد .

حالا آن چیزی که می  آید و آن را بیدار می کند ، همین روح است که وقتی تحت الامر ربش شروع می کند به حرکت کردن در وجود ما علم رو احیاء می کند . چون علم فقط به دانشگاه و مدرک نیست .

علم به معنی دانستن قوانین تصدیع هستش . حالا ممکن است که یک کوزه گری عالم باشد ، چون می داند که چگونه تمام زوایا را بررسی کند.

حالا آن روح می آید و انسان رو روشن می کند ، یعنی وقتی دید ماهیت مسئله رو آنوقت یک حرکتی انجام می دهد ، مثلاً وقتی دید که اینجا یک هیولا است بلند می شود و به عقب می رود.

کسی که سقوط آزاد می رود ، سقوط آزاد یعنی اینکه من به نفس دیگه باج نمی دهم . با این کار تمام فیزیولوژیک بدن بهم می ریزد و به شخص احساس ترس رخ می دهد . ولی فرقش چیست ؟ فرقش این است که ماهیت اعتیاد برای او روشن است . کسانی که تجربه ترک ندارند ، کارشان سخت است ، چون بازیگوشی می کنند و ماهیت اعتیاد برایشان مشخص نیست . نفس همیشه این کار را می کند که ما متوجه نشویم این قضیه از چه جنسی است .

اگر انسان بخواهد در یک سطحی بماند ، لازم نیست ، خدمت زیادی بکند ، خیانت نکند ولی خدمت زیادی هم نکند .

ولی اگر بخواهد آن حالت را تجربه کند ، باید بیاید و شروع کند به آزاد کردن . اگر این کار را انجام داد این حالت را تجربه می کند .

بعضی ها این سئوال را از من می کنند ، که من آن حالی را که در سفراول داشتم حالا ندارم . از او می پرسم آیا راهنما شدی یا نه ؟ می گوید نه . خوب معلوم است که اون حال رو نباید تجربه کنی .  چون تا یه زمانی تحت الامر بودی و الآن دیگر تحت الامر نیستی. پس صعود هم نداری ...

سلسله مراتب برای خروج انسان از تاریکی روی تحت فرمان بودن پیشروی می کند و انسان همیشه تحت فرمان باید باشد. اگر می خواهد از تاریکیها خارج بشود باید این ویژگی را داشته باشد .

من خودم در دوران دانشگاه مشکلات زیادی داشتم ، درسم خراب شده بود ، اولش خوب بود ولی بعد از مدتی می خواستند مرا اخراج کنند . اومدم دیدم من که علم بلد نیستم ، پس بیا یک چیزی که بلدی یک جائی دیگه یاد بده و آمدم کنگره . آنجا که یه چیزی یاد دادم ، یکسری آدمها می آمدند دنبالم و می گفتند بیا این رو بهت یاد بدیم و من همش فرار می کردم ، و آمدند به زور به من یاد دادند و وقتی من یاد گرفتم ، نمراتم خوب شد و درسم رو به خوبی تمام کردم . و ....

سخنان جناب مهندس دژاکام:

در کل مطلب این بود که اگر آدم و حوا از بهشت رانده شدند ، نقض فرمان خدا بود .

انسان برای اینکه آموزش ببیند باید فرمانبردار باشد . یعنی اول فرمانبرداری رو یاد بگیرد ، اگر فرمانبرداری رو یاد گرفت ، می تواند فرماندهی را هم یاد بگیرد .

کسی فرمانده خوبی می شود که فرمانبرداری رو خوب یاد گرفته باشد .

کسانی که در سیستم نظام سلسله مراتب رو رعایت کردند به فرماندهی خوبی هم رسیدند و برعکس ...

علت و دلیل ورود به تاریکیها نقض فرامین الهی است .

(ربا ـ رشوه ـ غیبت ـ دروغ  ... ) اینها همه فرمان هستند .

برای خروج ازتاریکیها باید فرامین را اجراء کنیم . ( نذر و نذورات و عشق ورزیدن و ... کاری از ما دوا نمی کند ، باید فرامینی که نقض کردیم برگردانده شود )

ـ خداوند وقتی روح رو در انسان دمید ، گفت : قلی الروح من تحت الرب یعنی این روح تحت الامر رب است .

ارتقاء انسان فقط توسط رب صورت می پذیرد و وقتی خواست ارتقاء پیدا کند باید فرمانبردار باشد .

 



آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

  • paper | ری شاپ | جستوجوی فایل